دوشنبه، 16 اردیبهشتماه 1387

پرتره


 

بابا محمود ( پرتره تمام قد محمود فرجامی، تکنیک مداد سیاه روی کاغذ خط دار 10*15 cm) ،اثر نقاش معاصر سهراب فرجامی (1382- )


- یک اثر حیرت انگیز، به راستی حیرت انگیز...
کریزی اسهول، منتقد هنری مجله مد


- چشمهایش... چشمهایش!
 کوچک علوی


- این است پایان دنیا و تاریخ شنگولیسم...
 فرهاد مرادپور


- قربون چشمای شهلای بچه برم الهی...
 مادر محمود فرجامی

- تجسم حقارت ها و عقده های فروخفته نسلی که بودنش، نوشتنش و خندیدنش به عفن جلفی و بی سوادی آلوده است. که من نیستم، ارزانی خوشان باد که اگرم مشت به تخمان چشمم زنند دندان به پای سگ نمی برم.
 انگلیس، حومه لندن، قصر ساسکس، ا.گ. صاحاب فروغ فرخ زاد

- هیچکس تا به حال بهتر از این نتوانسته عمق تفکرات خوشحالانه و شنگولانه محمود را به نمایش بگذارد و از این پس هم نخواهد توانست.
مادر سهراب فرجامی

- این چنین شیری خدا هم نافرید!
عبدالکریم دباغ

- خفه شو کافر!... اصلا همه تون خفه شید...
مج مجی، هنرمند مسلمان و بابای بچه های آسمان

- ببخشین ها... می خاستم بپرسم شما چه ژلی زدین که اینقدر باحال موهاتون سیخ وایساده؟ من که آتیش گرفتم ولی موهام سیخ نشد.
ملیکا... 13 ساله، از زیر اتو

- عرضیات وجودی و ماهوی این موجود گویی که در این برگه ذی حیات تناسخ یافته... و اگر نبود عقاید مشعشع حاج ملا هادی سبزکاری رضوان الله تعالی علیه که انتقال اعراض را محال می دانست، ای بسا که همین را محمود فرجامی گرفته، پرونده دیگری بارش می کردیم

میر عبدالله، سردبیر خردکامه
 

- ئه... ئی که مویُم!
محمود فرجامی

 

 
 
جمعه، 13 اردیبهشتماه 1387

كتاب‌هايي درباره طنز و طنزنويسان

اگر کمی بیش از تفنن به طنز مشغولید و امسال هم گذارتان به نمایشگاه کتاب می افتد، توصیه می کنم این چند کتابی که در زیر معرفی کرده ام را بخرید. چون اصولا کتاب در حوزه طنزپژوهی چندان تالیف هم نمی شود چه برسد به رسیدن به مرحله انتشار، که مثل خط پایان دو ماراتن، از هر صد تا آدمی که از خط آغاز شروع کرده اند، یکی دو نفر بیشتر به آنجا نمی رسند. به خصوص در این دو سه ساله اخیر که خط نگه دارهای باحالی هم نصیبمان شده!

تمام کتاب هایی که معرفی کرده ام، بعد از انقلاب و در جمهوری اسلامی منتشر شده اند؛ هر چند که از آخرین چاپ بعضی ها سال ها گذشته و تقریبا نایاب هستند. با این حال انتشارات آنها را معرفی کرده ام تا اگر چاپ مجدد شده بودند و یا ته انبارها مانده بودند، بتوان راحتتر یافتشان. اسم این کتاب ها برای آنهایی که فقط حوصله شنیدن سرخط اخبار را دارند: برداشت آخر (+بیست سال با طنز، رویا صدر)؛ تاریخ طنز در ادبیات فارسی (حسن جوادی) ؛ چشم انداز تاریخی هجو (عزیز الله کاسب)؛ خنده سازان و خنده پردازان (+گفتار طرب انگیز، عمران صلاحی)؛ دخوی نابغه (ولی الله درودیان)؛ روزنامه توفیق و کاکا توفیق (فریده توفیق)؛ طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب (مرتضی فرجیان)؛ کوشی در طنز ایران (ابراهیم نبوی)؛ کتاب طنز(از سوی حوزه هنری)؛ طنزپردازان (گل آقا) و نشانه شناسی مطایبه(احمد اخوت).

و اینک مشروح اخبار!

------
پی افزود:

1- نادر جدیدی تذکر داده که طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، سه جلده نه دو جلد. حق با اوست هر چند که من همچنان روی حرفم هستم چون دو جلدش را دارم!

2- یادم رفته بود توصیه کنم که اگر غرفه انتشارات "شباویز" را پیدا کردید حتما کتاب "خنده" اثر هانری برگسون ترجمه دکتر عباس باقری را بخرید. این کتاب تقریبا نایاب است و تا آنجا که من کتابفروشی های تهران را شخم زده ام، فقط در ته انبار خود این انتشاراتی می توان آن را یافت. به نظر من اهمیت خواندن این کتاب کوچک برای یک طنزنویس یا طنزپژوه در حد اهمیت مطالعه تاملات دکارت برای یک دانشجوی فلسفه است. نگران قیمتش هم نباشید، فقط 800 تومان است.

 
 
شنبه، 7 اردیبهشتماه 1387

شلیک کن آقای نبوی!

آقای نبوی عزیز عهد کرده بودم که درباره چیزهایی که به من مربوط نیست، برای کسانی که ارتباطی ندارم چیزی ننویسم. به خصوص درباره مسائل بودار که به راحتی ممکن است آدم را به جاهای بی ربطی بکشاند. ولی چه می شود کرد؟ لازم است آدم گه گاهی عهد شکنی کند. شما در مطالبتان بارها و بارها به بهانه نقد "تحریمی ها"، به کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند تاخته اید. شما اینگونه استدلال می کنید که در هر انتخاباتی و با هر تعداد گزینه های تایید صلاحیت شده ای، بالاخره کسانی هستند که از رقبایشان بهترند، یا دست کم زیانشان کمتر است، در نتیجه ما باید در شرکت در انتخابات، بهترها را انتخاب کنیم یا دست کم مانع از انتخاب بدترها بشویم. حرفیست کاملا منطقی، اما الزاما درست نیست. در ادامه توضیح می دهم چرا. پیش از هر چیز من فکر می کنم شما با یکسان انگاشتن "تحریمی ها" با "کسانی که رای نمی دهند" دچار اشتباه عمیقی هستید. تحریمی ها کسانی هستند که در هر شرایطی (دست کم با وجود جمهوری اسلامی) رای نمی دهند و در بدون در نظر گرفتن نحوه رای گیری در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. من هرچند که بر اساس ارزش های انسانی برای رای و اندیشه تحریمی¬ها به اندازه بقیه حرمت قائلم اما نه تحریمی هستم و نه تحریمی ها را تایید می کنم. در بسیاری از مواقع هم با استدلال هایی نظیر همین استدلال شما با آنها مخالفت بحث و مخالفت کرده¬ام. مثلا در انتخابات ریاست جمهوری من فعالیت های زیادی کردم تا این دوستان را مجاب کنم که انتخاب شدن هاشمی یا به عبارت دقیقتر انتخاب نشدن احمدی نژاد به سمت رئیس جمهوری خیلی برای مملکت مفیدتر از گزینه مقابل است، اما این دوستان غالبا فرقی بین این ها نمی دیدند. بعضی هایشان حتی الان هم نمی بینند. در انتخابات شورای شهرها هم که نسبتا با نظارت ها و رد صلاحیت های محدود کننده¬ی کمتری برگزار می شود این دوستان باز همان عقیده را داشتند و احتمالا در انتخابات های بعدی هم شرکت نخواهند کرد. اینها تحریمی ها هستند. اما هر کسی که رای نمی دهد الزاما تحریمی نیست. صرفنظر از کسانی که به خاطر تنبلی و مسائلی از این دست در انتخابات شرکت نمی کنند (و مورد بحث ما نیستند)، آدم های بسیاری هستند که پیش از هر انتخاباتی، دقیقا شرایط آن را می سنجند و بعد تصمیم می گیرند که رای بدهند یا نه. این ها به خودشان و رایشان احترام می گذارند و اگر فکر کنند به هر دلیلی از آنها قرار است سواستفاده شود، پا پس می کشند. اینها بر خلاف تحریمی ها هستند، یعنی از پیش تصمیم نگرفته اند که در هیچ انتخبات شرکت نکنند؛ اما ممکن است تصمیم بگیرند در یک انتخابات شرکت نکنند، و در اینصورت در تصمیمشان از تحریمی ها هم ثابت قدم ترند. در مورد این گروه استدلال عقلانی شما جواب نمی دهد و به هیچ وجه نمی توان به صرف منطق آنها را محکوم کرد. منطق به راحتی ممکن است با شرافت و انسانیت در تضاد باشد و آنچه که اهمیت بیشتری دارد البته انسانیت و شرافت است. می گویید نه؟ مثالی می زنم: فرض کنیم شما گرسنه اید. فرض کنیم شما آنقدر گرسنه اید که دارید می¬میرید. استدلال عقلانی و حتی براهین شرعی حکم می کند که هر جوری شده غذایی بیابید تا از مرگ برهید؛ حتی اگر شده با گوشت مردار. در چنین شرایطی حتی ازمسائلی مثل بهداشت هم می توان صرفنظر کرد، چون اگر عدم رعایت بهداشت بیماری های احتمالی را در پی داشته باشد، اما ادامه گرسنگی مرگ قطعی شما را باعث خواهد شد. حالا من از شما می پرسم: آیا شما پیشاپیش و بر اساس براهین عقلی می¬توانید در مورد خودتان حکم به خوردن غذا "تحت هر شرایطی" کنید؟ اگر تنها غذای یافت شده، لقمه آدم پست فطرتی باشد که با تحقیر و توهین به سوی شما پرتاب کند تا مدیون خودش سازدتان و به خاطر آن عمری حرمت شما را لگدمال کند، باز هم حاضرید آن غذا را بخورید؟! پر حرفی نکنم آقای نبوی عزیز. برای ذکر این تذکر و گفتن این چند کلام منتظر ماندم تا انتخابات دور دوم هم تمام شود و خدای ناکرده حرف های من خللی در تلاش های قلمی تحسین برانگیز شما در تشویق شهروندان به شرکت در انتخابات ایجاد نکند. کاری به شکست اصلاح¬طلبان و احتمال تقلب در انتخابات و این چیزها کاری ندارم. فقط این را می خواهم بگویم که با همان طرز فکر، بعضی از دوستان من در بعضی از انتخابات ها شرکت نمی کنند و تمام استدلال های شما برای تشویق آنها به شرکت در انتخابات بر روی آنها بی اثر است. چون بعضی وقت¬ها انتخاب¬هایشان را آنقدر دیگران محدود می¬کنند که عملا بی انتخاب می شوند. چون همانقدر نسرین سلطان خواه نماینده آنها نمی تواند باشد که علیرضا محجوب. چون این¬ها کسانی هستند که با تمام عشقی که به زندگی و زنده ماندن دارند، اگر لوله هفت تیر را روی شقیقه شان بگذارند و مجبورشان کنند که از بین دو تا، یکی را انتخاب کنند، قاطعانه خواهند گفت: شلیک کن! .

 
 
چهارشنبه، 4 اردیبهشتماه 1387

گریه مرده شورها

من چند مدتیست که به جای حرص خوردن از دست احمدی نژاد و دولتش، نشسته ام و با هیجان به ماجراهای عجیبی که هر روز با شتاب بیشتری حادث می شوند نگاه می کنم. مثلا در طول همین چند روز گذشته، سخنرانی تاریخی احمدی نژاد در قم که علاوه بر همه قبلی ها و سایر قوا، حتی دولت خودش را هم متهم کرد تا شخص خودش را تبرئه کند و همینطور اتهام رشوه 5 میلیارد دلاری به کسی که سالها فرمانده جنگ بوده، نامه تند و توهین آمیزش به رئیس قوه مقننه و کنار گذاشتن دو وزیرِ مرتبط با رهبری واقعا موضوعات جذابی هستند که سرگرم کننده هستند.
من مطمئن هستم اگر در هر سال یکی از این اتفاقات در یکی از کشورهای اسکاندیناوی می افتاد، اینقدر آمار خودکشی در میان مردم آنجا بالا نبود و از شدت بی حوصلگی و کسالت آنها کاسته می شد. به همین جهت اگر بحث تبعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعضی سرگرمی ها نبود، حتما آنها از ما تقلید می کردند؛ ولی گویا اکثر مردم جهان ترجیح می دهند حوصله شان سر برود تا اینکه مثلا اقتصادشان ویران شود!

بگذریم. به نظرم حرفهای دانش جعفری که در مراسم تودیع خود گفته، اهمیت بسیاری دارد. دانش جعفری از اعضای نسبتا درست و حسابی کابینه احمدی نژاد، مرتبط با رهبری و کم حرف و جنجال گریز است.
او در مراسم تودیعش چیزهایی گفته که به نظرم بسیار تامل برانگیز است. البته بسیاری از افشاگری های او را ما قبل از این هم می دانستیم اما اینکه این حرفها از دهان همچین آدمی درآید و بعد به طور رسمی در خبرگزاری ها (آنهم فارس!) منتشر شود اهمیت خاصی دارد.

وقت کردید همه گزارش سخنرانی را بخوانید. فرازهایی از حرف های دانش جعفری که به نظر من اهمیت خاصی دارد را در زیر دستچین کرده ام. به نظر من با این حجم مشکلات روز افزون، مدیریت نالایق و دشمن سازی داخلی که یک بنده خدایی ادامه می دهد، تنها راه نجاتش یک فرافکنی بسیار بزرگ است. چیزی در حد جنگ!


در طرح مربوط به انحلال سازمان برنامه هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت.
از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره هيجاني اين بود كه هر كس به خود اجازه مي‌داد در مسايل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نمي‌دانم چه فايده‌اي از اين كار مي‌بردند.


يك بار آقاي دكتر رحيمي رئيس كل ديوان محاسبات (سرپرست فعلی و احتمالا وزیر پیشنهادی وزارت کشور)در يك مصاحبه داخلي - خارجي اعلام نمود كه يكي از قراردادهاي نفتي كه در دولت قبل منعقد شده است، مساله‌دار است و لذا بايد اين قرارداد را كه 20 ميليارد خسارت به كشور مي‌زند لغو شود. هم من و هم وزير نفت جداگانه با ايشان صحبت كرديم و گفتيم اين نحوه رفتار شما با قراردادهاي بين‌المللي حيثيت ما را زير سوال مي‌برد و ديگر در بستن قراردادهاي جديد به ما اعتماد نمي‌كنند. اگر اشكالي وجود دارد بايد آن را رفع كرد و نه اينكه با مصاحبه مطبوعاتي هو و جنجال راه بياندازيم. از طرف ديگر دليلي وجود ندارد كه قبل از اينكه اين پرونده رسيدگي شده باشد و حكمي صادر شده باشد اين بحث‌ها رسانه‌اي شود. ايشان خيلي ساده گفت: من از شما دستور نمي‌گيرم، بعد از آن با هيات رئيسه مجلس صحبت كردم و خوشبختانه آنها با روش‌هاي خود، فتيله اين بحث را پائين آوردند. به نظرم مي‌رسد ريشه اين هيجانات برمي‌گردد به يكسري اطلاعات كارشناسي نشده يا پردازش نشده كه بدون بررسي به مراجع بالاتر مي‌رسد.


به قرار اطلاع در قسمت بازرسي رئيس جمهور افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو ناراضي‌هاي دستگاه‌ها بودند. عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. بطور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود. قاعدتا اشراف او به مسايل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه مي‌دادند در مسايل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاه‌هاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس رئيس جمهوربودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال مي‌بردند و در موارد بسياري باعث شكل‌گيري مديريت دوگانه يا موازي در دستگاه .


البته تهيه اين نوع گزارشات فقط مختص بازرسي رئيس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاه‌ها هم استفاده مي‌شد. گاهي با تشويق و گاهي هم با تهديد. ولي ويژگي همه اين گزارشات اين بود كه با رئيس دستگاه مشورت نمي شد و به يكباره تصميم بر علني شدن گزارش مي‌گرفتند: يك بار نامه آورند كه كليه مديران شعب خارجي بانكها به دليل اينكه بازنشسته هستند بايد بركنار شوند .كي؟ موقعي كه تحريم بانكي شروع شده بود! يكبار نامه آوردند كه گروهي از مديران سطح مياني بانكها به دليل حرف گوش نكردن بايد بركنار شوند. از شش ماه قبل فشار براي بركناري بي‌دليل آقاي درخشنده اين جانباز فعال كه الحق نقش برجسته‌اي در بازسازي بانك سپه شروع شد ولي من همه اينها را عليه منافع ملي مي‌دانستم و لذا همكاري نكردم.


فشار بيمه ايران، از ناحيه ديگر اعمال شد. يك گزارش ساده در مورد تخلف مديران قبلي بيمه ايران كه در دوره من هم نبود، به زودي تبديل به يك مسئله ملي شد و بعد جمع كردن موضوع چقدر نيرو برد!


در همين سخنراني اخير قم نيز كه بازتاب وسيعي داشت، ريشه‌هاي اين نوع گزارشات غيركارشناسي كه بدون چك كردن به مراجع بالاتر رسيده به راحتي قابل مشاهده است. در جلسه دولت با جناب آقاي دكتر صحبت كردم و گفتم طرح اين بحث‌ها به كشور آسيب مي‌رساند.


ايشان گفتند منظور من اين بوده كه مشكلات نظام‌هاي مالياتي، گمرك و بانك را بشكافم و قصد ديگري در كنار نبوده است. با اين حال وقتي بعدا به مطلب دقيق شدم، همان نگراني كه داشتم، بيشتر شد. اولا هيچ يك از روساي گمرك، ماليات و يا دخانيات از مسايل مطروحه با خبر نبودند و ايرادات اشاره شده جملگي قابل خدشه است.


به طور مثال همه مي‌دانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشته‌اند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد 5 ميليارد حق حساب بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نمي‌رسد!

در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني مان جناب آقاي دكتر جهرمي را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال مفيد نيست، اماموفق نشديم.

 
 
یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387

سوءِ تفاهم ممنوع!

kaskan.jpg

(جادهء سبزوار- شاهرود، کیلومترِ 10)

توجه: تمام حقوق مادی و معنوی این نوشته متعلق به محمود فرجامی است و هرگونه سواستفاده از آن تعقیب قانونی در پی خواهد داشت.

 
 
شنبه، 31 فروردینماه 1387

غم زمانه خورم یا دِماغ یار ؟

آقای جامی عزیز
نیم ساعتی از نیمه شبِ شب شنبه گذشته و من سخت خوابم می آمد. متوجه شدم که یادداشت جدیدی نوشته اید، گفتم این را بخوانم و بعد بخوابم. خواندم و خواب از سرم پرید!

مهدی جان
راستش با خواندن این متن خیلی برایت نگران شدم. البته از مدتی پیش که شروع به سفرنامه نوشتن کردن کمابیش نگرانت بودم، اما امشب یقین کردم که باید بیشتر نگرانت باشم.
متاسفانه یکی از علائم آن چیزی که من شدیدا نگرانم که تو مبتلا به آن شده باشی، همین است که به حرف دوست نگرانت گوش نکنی. منتها چون من دلم رضا نمی دهد که فقط به دعا و نذر و نیاز برای تو اکتفا کنم، یادداشت اخیرت را با اندکی تاکید و چند پرانتز در اینجا کپی می کنم تا شاید تلنگری زده باشم. بالاخره انسان به امید زنده است.

سرو ناز رم
در یک روز آفتابی با حمید صدر (نویسنده برجسته ایرانی در اتریش) به خرابه های رم سر زدیم و به آبادی پاپ (پاپ: (در حالی که بیل به دوش از سر زمین بر می گردد با لهجه تربت جامی از دور فریاد می زند): اوهوی... حاج مهدی آقا اوهوی... یَک امشو رِ خدی ما بمان، ننه فرانچسکو رِ ورموگم یک اوگوشتی تیار کنه...) در واتیکان. واتیکان همه آن چیزی را با خود دارد که سلطنت های شرقی و غربی دارند و داشته اند: زرق و برق و به رخ کشیدن عظمت سایه های خداوند در زمین. برای من فقط معماری اش جذاب بود بخصوص پایه های متعدد دالان دایره دور کاخ واتیکان. تخت جمشیدی آباد را می مانست. (شاه هخامنشی به امپراطور روم: بی پدر، حالا دیگه از روی ما کپی می زنی؟)

اولین چیزی که در رم جلب نظر می کرد درختان سرو بود و کاجهایی چه بلند. (سهراب سپهری: منم می خواستم همینو بگم) انگار که در شیراز اروپا باشی (حافظ: ئه منم که می خواستم همینو بگم!). هر دو درخت از همان جنس که در باغ ارم شیراز هست. سر حوض باغ این دو گونه درخت سر در آغوش هم دارند. سالها پیش یک عکس یادگاری از آنها گرفته ام. هر دوی اینها آمده اند و خود را رسانده اند به رم. (دینگ دینگ: کاج ها و سروهای عزیز، با هواپیمایی نبات ایرتور، آسان سفر کنید! پروازهای درخت بَر ما در سه کلاس، جنگلی، بیشه ای و باغچه ای همه روزه از شیراز به واتیکان در دو نوبت صبح و بعد از ظهر؛ با باغبانینگ رایگان شامل آب و کود و هرس!) الا اینکه قد سرو به آن بلندی نیست گرچه آن کاج به همان بلندا ست. داستان سرو را درست نمی دانم چطور باید بخوانم. سرو از درختان قدیم و مقدس ایران است. اما درخت مدیترانه ای هم هست. اما اینهمه شباهت بین رم و شیراز معنادار است (به قول رضازاده: ابلفضل!). باید بیژن دستگیری کند (چی را؟ شباهت معنا دار میان رم و شیراز را یا قداست سرو را یا خواهر خواندگی سروَکی میان این دو را یا شیراز اروپا بودن مر رم را؟) که شبی دراز با ما نشست و فردایش ما در غربت رم نتوانستیم درست خود را از آب و گل درآوریم ( عزیز جان! معمولا بعد از چند ماه همنشینی در شبهای دراز و 9 ماه انتظار، بعد از چند سال، بچه را از آب و گل در می آورند، آنوقت شما فقط یک شب با آقای صدر می نشینید و بعد می خواهید خودتان را یک روزه از آب و گل درآورید؟! به قول اسدالله میرزای دایی جان ناپلئون: ایشان چه معجونی می خورد که اینقدر دیو سیرت شده؟) که دوباره با او تماس بگیریم و عصری را با هم بگذرانیم. بی دیدار مجدد برگشتیم. (الحمد لله!)

رم بهتر از آنی بود که تصور می کردم. شهری که می تواند به زیبایی خود فخر کند و به پاریس و پراگ ناز بفروشد (پراگ: آره می گفتم پاریس خانوم جون... به قول خواهر شوورم افاده ها طبق طبق سگا یه دورش وق و وق!... نمی دونی از وقتی این حاج مهدی آقا چارکلوم از این رم ندیدپدید تعریف کرده چه عشوره ای میاد! حالا خوبه خدا خرو می شناخت بهش شاخ نداد؛ این اگه ایفل شما رو می داشت چه می کرد با ما! واه واه، خدا به دور!) یک باغ بزرگ و متنوع و زنده با ساختمانهای آباد و با خرابه هایی که مثل تابلوهای حجمی بر در و دیوار شهر کوبیده شده باشند. اگر رم تهران بود حتما برمی گشتم در آنجا زندگی کنم! (انجمن خاله های خواهان تغییر جنسیت: آمــــــیــــن!) رم تهران تمیز و پالوده و بی آزار است. و با همان مردمان کمابیش. خصلت های مدیترانه ای و شرقی رمی ها کاملا آشکار است. آنها می توانند آینده ما باشند. (تکبیر!) گرچه می دانم آینده ما شبیه هیچ مردم دیگری نیست.

رم میان استبداد شرقی و آزادی دموکراتیک جمع زده است. ( و هذا البعثة الاسلامية الي البلاد الافرنجية من سیدنا مهدی الموذن الجامی) تعداد احزاب در انتخابات که از اتفاق همان روز در جریان بود که ما آنجا بودیم بیشتر از تعداد احزاب در ایران است! تعدد و تکثری که نشانه نوعی بیماری شرقی است انگار. ادب تحکم و پیروی از هرم قدرت هم زیاده توی ذوق می زند. کمی تا قسمتی اش آمریکایی می نماید. اخلاق پدرخوانده ای ایتالیا را زیر نگین دارد.

کشف آخر من در رم این بود که این مردم زعفران هم دارند و زعفران می کارند. چه حظی کردم! اینها نشانه های وطن من است که در میانه دریای مدیترانه می یابم. (نجات غریق اولی به دومی: ای وای باز حاج مهدی جامی آمد... من آخرش هم نفهمیدم این بنده خدا از میانه دریای مدیترانه چی می خواد که تا می رسه می پره اونجا... بدو اون تیوپ نجات رو بیار!) اما با خود فکر می کنم با کدام غذا زعفران به کار می برند؟ یاد مادرم می افتم و همه آن سفره هایی که از شور و شیرین اش به زعفران امیخته بود. آدمی همه جا به دنبال وطن خود است. (حالا چه لندن، چه آمستردام، چه قاهره، چه واتیکان و چه حتی مشهد و تهران!)

 
 
دوشنبه، 26 فروردینماه 1387

چنین ترجمه کنند بزرگان! (گفتگو با نجف دریابندری)

شب یلدایی که گذشت، همیشه به یادم خواهد ماند. آن شب، آقای دریابندری میهمان ما بود. البته نه در خانه، بلکه در موسسه همشهری. از همان اول که طرح پرونده طنز برای مجله خردنامه را مطرح کردم، گفتگو با آقای دریابندری در نظرم بود. البته پیدا کردن و دعوت ایشان برای گفتگو کار سختی بود، اما بالاخره انجام شد.

طنزنويسي هيچ‌گاه پيشه و كار تمام‌وقت نجف دريابندري نبوده اما كيفيت كارهاي او چنان بالاست كه فقط با ترجمه يك كتاب و نوشتن چند سفرنامه كوتاه نه فقط شهرت بسيار بلكه تأثير عميقي در حوزه طنز گذاشته است.

«چنين كنند بزرگان» بي‌شك شاهكار ترجمه يك اثر طنز به زبان فارسي و متني آن‌چنان لطيف و روان و نمكين است كه حتي اگر چنان كه برخي مدعي‌اند- و دريابندري رد مي‌كند- چنين كتابي يا شخصي به‌نام «ويل كاپي» وجود نداشته باشد، باز هم به ارزش آن لطمه‌اي وارد نمي‌شود.

آقای اسدالله امرایی، مترجم زبردست آثار طنز در این گفتگو شرکت داشتند و مصاحبه را به خوبی اداره کردند که از ایشان خیلی سپاسگزارم.اين گفت‌وگو درباره «چنين كنند بزرگان» و ظرايف ترجمه آثار طنز است كه صریحترین پاسخ آقای دریابندری در مورد وجود شخصی به نام ویل کاپی و کتابش را در خود دارد. آقای دریابندری در این مصاحبه اعترافی هم می کند که برای کنجکاوان داستان چنین کنند بزرگان حتما جالب است. راستی تا یادم نرفته بگویم که در انتهای گفتگو که شروع به گپ زدن کردیم آقای دریابندری گفتند که یکی از اولین افرادی بوده اند که در ایران از کامپیوتر استفاده کرده اند و هنوز هم برای کارهایشان از این ابزار استفاده می کنند. قابل توجه نویسندگانِ میخ و چکش پسندی که با داشتن 40 سال سن، خود را پیرتر از آن می دانند که به سراغ کامپیوتر بروند!

--------------------------------

 
 
 
 

براده ها

خدا به خیر بگذرونه!

خبر آمد امروز که خبرنگار نابغه ای از نوابیغ باشگاه خبرنگاران جوان، از مشاور رئیس جمهور در نشستی مطبوعاتی درباره یکی از خبرهای آی طنز سوال پرسیده!

زهی سعادت... ولی خدا به خیر بگذرونه!

دو نکته ضخیم

1- حسین شریعتمداری در جوابیه ای که برای شهروند امروز نوشته، چند جا از مجید مجیدی بعنوان یک دوست قدیمی که به همراه دوستان همفکر دیگر جلسات زیادی از قدیم با هم داشته اند یاد کرده. من اگر این را زودتر فهمیده بودم اینقدر از دست مجیدی به خاطر حکم تکفیرش علیه سروش ناراحت نمی شدم. قاعدتا از کوزه همان برون طراود که در اوست؛ منتها ما در مورد محتویات کوزه اشتباه می کرده ایم!

2- معاون فرهنگی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی از جمع‌آوری حدود ۳۰۰ عنوان کتاب در بیست ویکمین نمایشگاه کتاب تهران خبر داده. آقای پرویز در عین‌حال با کم‌تعداد دانستن جمع‌آوری ۳۰۰ عنوان کتاب گفته: «بر اساس گزارشی که از دوستانم در مورد کتب جمع‌آوری شده گرفتم تعداد این کتاب‌ها خیلی زیاد نیست و سرجمع کتاب‌های داخلی و خارجی که با ضوابط نمایشگاه سازگار نیست و مشکل دارد، به ۳۰۰ عنوان نیز نمی‌رسد.»
آدم ناخودآگاه یاد آن جوکی می افتد که بچه هه عضو شریف الاغی را می بینه. از خاله اش می پرسه "این چیه؟" جواب می دهد "هیچی". از پدرش می پرسد، می گه این فلانه. بچه هه می گه چرا پس خاله گفت هیچی؟ باباهه می گه "این واسه خالت هیچی محسوب میشه!"

ماجرای کامنت ها

من گه گاهی با فرم های خاص وبلاگی بازی می کنم. یعنی از آنها در خدمت موقعیت و یا سوژه یابی برای طنز استفاده می کنم. اون یادداشتی هم که درباره کامنت نوشتم از همین دست بود. یک شوخی بود با جریان کامنت و کامنت خواهی و یک جور طعنه به کامنت های پشمکی که فکر می کنم بامزه شده بود. علاوه بر این یک جور طنزِ باز بود (open humour اصطلاح من درآوردی است!)که همه می توانستند در آن شرکت کنند. اتفاقا بعضی از دوستان موضوع را فهمیدند و کامنت های بامزه ای هم گذاشتند بطوریکه الان تشخیص کامنتهایی که خودم برای خودم نوشتم با بعضی از کامنتهایی که دوستان گذاشتند برایم مشکل شده!
گفتم یادآوری کنم که برادران و خواهران وبلاگستانی (برادران و خواهران وبلاگستانی چیزیست تو مایه های برادران و خواهران ایمانی، منتها مجازی تر!) اینقدر دل داری ندهند. هرچند که خیلی ممنونم از دلسوزی و حسن نظر همگی. خصوصا خانم توحیدلو که انصافا ترکوند!

نیش نیکان!

در روزهای اخیر چند جا دیده ام که نیک آهنگ کوثر به ابراهیم نبوی متلک انداخته که می خواهد مردم را به پای صندوق های رای بکشاند. من با نبوی مخالفم، یعنی در حقیقت با استدلالش مخالفم، ولی واقعا تعجب می کنم نیکان که سابقه رفاقت با داور را دارد و علاوه بر همکاری های قدیمی، الان هم با او در روز آنلاین و رادیوزمانه همکار است، چطور می تواند او را اینطوری مسخره کند:

انجمن بوقچی‌ها بازنشسته اصلاح‌طلبان خارج از کشور راه‌اندازی می‌شود. این گروه از روزنامه‌نگاران که موقع هر انتخابات اندکی گلوی مبارک را پاره می‌کنند تا از مردم بخواهند به اصلاح‌طلبان رای بدهند، و مردم هم خیلی خوب به حرف و تحلیل این بازنشستگان عزیز توجه می‌کنند و رای نمی‌دهند، تصمیم گرفتند خود را بازنشسته اعلام کنند تا حد اقل از مزایای بازنشستگی در کشورهای اروپایی استفاده نمایند. (رادیو زمانه)

از کلیه روزنامه‌نگاران متعهد خارج از کشور که به عنوان مشوق و "ممد بوقی" مردم را تشویق به حضور در انتخابات و رای دادن به فسیل‌های اصلاحات کرده، قدردانی می‌شود. امید است عزیزان یادشان باشد که روزنامه‌نگار، با بوقچی کاملا متفاوت است... البته وقتی سن من نوعی به ۵۰-۶۰ می‌رسد، نمی‌توانم تحلیلی به کار ببرم که مجموعه جوان زیر ۳۰ را اندکی هیجانی کند. می‌تواند؟ (وبلاگ نیک آهنگ)

اینها به نظر من نیش طنز نیست، نیشتر مسخره کردن است، به خصوص به کسی که مطابق مرامش کوششی کرده ولی شکست خورده و طبعا دلشکسته شده. گه گاهی یک عذرخواهی ساده ولی صمیمی، یا حتی یک ماستمالیزاسیون در حد اینکه "منظورم شما نبودید" می تواند خیلی انسانی تر و متمدنانه تر از صدها یادداشت باشد.

برای نیک آهنگ

چند روز پیش ایمیلی از نیک آهنگ کوثر گرفتم که از من خواسته بود به مناسبت پنج هزارمین پست وبلاگی اش، یادداشتی بنویسم. همانجا (منظور زمان است یعنی فورا، والا جایم که همینجا بود!) این را نوشتم فرستادم:

در ایمیلی که احتمالا برای چند صد نفر دیگر هم عین آن ارسال شده، نیک آهنگ عزیز از من خواسته تا برای پست پنج هزارم وبلاگش یادداشتی بنویسم.
راستش لحظه هیجان انگیزیست و من تا به حال برای پست پنج هزارم هیچ وبلاگی یادداشتی ننوشته ام. در نتیجه با این یادداشت دو تا رکورد را همزمان می شکنم؛ یکی برای خودم و یکی برای وبلاگ نیکان که برای اولین بار است که میزبان محمود فرجامی می شود.
یکی از تخصص های من این است که هرجا منت و احترام بر سرم بگذارند و ازم بخواهند در مقام میهمان حرفی بزنم یا چیزی بنویسم یا خدای ناکرده کار دیگری بکنم، آن قدر بی مزه بازی از خودم بیاورم که به بیرون هدایتم کنند. به همین خاطر مدتی ست که به توصیه اطرافیان و به خصوص روانکاوم، از این کارها نمی کنم. اما نیکان استثناست و خودش یکپا اینکاره است. روانکاوم هم همین عقیده را دارد.
اینست که این یادداشت را می نویسم و در مورد نیک آهنگ کوثر و وبلاگش هم نظرم را می نویسم: خیلی خوبند فقط زمانشان زیاد است!
گذشته از این ها پشتکار نیک آهنگ ستودنی است. کسی که با این حجم کاری و امتحانات سنگین و کمر درد و سردرد (که دو هزار و سیصد و نه بار در همین وبلاگ نیک آهنگ از آنها نوشته و به کمک بلاگرولینگ از نردبان سه هزار لینکدونی بالا رفته) دائما بنشیند و تعداد یادداشت ها یا برنامه های رادیویی اش را بشمرد و به مناسبت فلانمین کلاغستون و بهمانمین یاداشت وبلاگی اش جشن و مراسم راه بیندازد، واقعا پشتکار حیرت انگیزی دارد. احتمالا پزشک نیکان هم همین عقیده را دارد.
برای دوست خوبم نیک آهنگ کوثر بهترین آرزوها را دارم و امیدوارم آنقدر زنده باشد که یکصدهزارمین یادداشت وبلاگی اش را هم جشن بگیرد. این یعنی این که تا آن موقع نیکان هنوز توانایی حیرت انگیزش در نوشتن از سردردها و کمردردها و سه شیفته کار کردن ها و امتحان ها و پروژه های سنگین و همچنین شمارش مکرر اعداد و برپایی مراسم رُندکنون را حفظ خواهد کرد. آمین!

فرارو و رحیمی

1- فیلتر شدن، یا به قول بعضی دوستان به باد فنا رفتن سایت فرارو هیچ ربطی به من نداره. بی خود شایعه سازی نکنید.
2- میگن حکم سرپرستی وزارت کشور برای رحیمی امضا شده. خداوکیلی من موندم این آدم های خوش نام رو آقای احمدی نژاد از کجا پیدا می کنه. اگه سوابق این حضرت رحیمی رو بدونید از تصور اینکه این آقا بشه سرپرست یا وزیر کشور مو بر تنتون راست می شه. فکر می کنم دست کم ماجرای صندوق های رای در انتخابات دوم خرداد در استان کردستان که ایشون استاندارش بود و بیشتر از صددرصد از توشون رای برای ناطق درمیومد، یاد دوستان مونده باشه. بله... گویا تا دولت کریمه، باز هم یک یا حسین دیگر!

راستی این آقا همونیه که می گفت عربها می گن اگه می خواست پیغمبری ظهور کنه اون احمدی نژاد بود...! (در همین رابطه)

 

 
 
 

آگهی

 
 

تماس

Email
 
 
 

وبلاگستان در دَوران

 
 

بايگانی موضوعی

 
 
 
 

از همين قلم

 
 
 
 

جستجو

 
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35