![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
خوب به عکس پایین نگاه کنید. بریدهایست از یک نشریه دانشجویی پرتیراژ. مهم نیست کدام نشریه. همینطور که مهم نیست این مثلا طنز، شاهکار کیست. خوب به متن نگاه کنید:

انصافا از نظر سطحی بودن، اهانت آمیز بودن و نژادپرستی شاهکاریست که فقط در یک نشریه ایرانی و فقط در مورد افغانیها ممکن است نوشته شود. البته شاید هدف از نوشتن این مطلب، بیشتر هدف تشریح وضعیت نابهسامان مهندسان عمران بوده ولی از آنجایی که افغانیها گوشت قربانی عزا و عروسی ما هستند، تا جایی که در توان بوده، به سمت آنها لگدپرانی شده.
و البته چرا که نه؟ چرا نباید این قومالظالمینی که در بدترین شرایط جنگی و با کمترین امکانات، کمبود نیروی کار ما ایرانیهای شریف را تامین کردند، در دوران سازندگی جان کندند و بعد که جاگیر و پاگیر شدند با یک تیپا به دیار خودشان روانه شدند را حسابی مالش داد؟
ولی خودمان را گول نزنیم دوستان. بازی دیگر بس است. ما همگی میدانیم چرا از نیروی کار افغانی استفاده میکنیم. چون با کمترین حقوق، بدون بیمه و بی هیچ دردسری برای کارفرما؛ سه برابر یک ایرانی کار میکنند و بخواهند حرف مفت هم بزنند می دهمیشان دست پلیس و خلاص.
خیلیهایمان میدانیم چرا خبرها پر است از جنایتهای افغانیها. چون از پلیس بگیر تا قاضی و خبرنگار دوست دارند جنایتها را افغانیها کردهباشند. و تازه مگر عجیب است اگر مردمانی از همهی حقوق اجتماعی محروم باشند و در نهایت فقر به سر ببرند و جرم و جنایت در میانشان زیاد باشد؟
بله؛ بیست هزار تومان میدهیم و در عوض شیرهی جان یک "افغانی" را میکشیم تا شب به خرابهای که با پلاستیک پنجرههایش پوشیدهاست برای چندتا بچه معصوم که زیر لباسهای کهنه و لحاف پاره از سرما میلرزند کمی غذا ببرد تا اگر برادران شریف همزبان و همکیش ایرانیاش آنها را تقریبا از همهی حقوق اجتماعی محروم کردهاند؛ لااقل امشب گرسنگی نکشند. زنش هم الانهها از کارگری خانههای مردم با با چند تا دو هزار تومانی دردستهای ترک کردهاش میآید. روز خوب مفتخورها!
کارشان تخصصی هم باشد بلدیم چه کنیم... میدهیم لباس فرم المپیک برای ورزشکارانمان طراحی کنند و بعد که دوختند و استفاده کردیم، برای اینکه حرفی تویش نباشد و نگویند یک وقت کارمان به جایی رسیده که پول دوتا "افغانی" را نمیدهیم، میدهیم با پیک 350هزار تومان برایشان بفرستند. تقریبا دستی ده پانزده هزار تومان. دیگر چه میخواهند این نانجیبها؟
باز هم متن بالا را ببینید. وقتی متنی اینقدر فاشیستی و توهین آمیز در یک نشریه "دانشجویی" چاپ شود خودتان بفهمید که در کوچه و خیابان چه خبر است. در کلانتریها چه خبر است. در کارگاههای ساختمانی چه خبر است. در مدرسه چه خبر... آه گفتم مدرسه؟ نه در این یکی خبری نیست، مگر نمیدانید بچههای افغانی حق تحصیل ندارند. مگر نمیدانید حتی اگر قانونی به ایران مهاجرت کردهباشند هم ایرانیها عارشان میآید بچههایشان کنار بچههای افغانیها بنشینند. مگر نمیدانید ما از نژاد پاک آریایی و همخون با آلمانی ها هستیم!
باغبانی داریم افغانی. اسمش عبدالخالق. حدود سی سال پیش آمده به ایران. بعد ده سالی کارگری و دربدری چون آدم پاکی بوده دختری از همان حوالی بهش دادهاند. زن و بچهای به هم زده و الان بیشتر از ده سال است که باغبان ماست. اینکاره نبود، فعله بود؛ اما آنقدر وجدانی کار میکرد که باغبان شد. (راستش پدرم جرات نمی کند باغ را بسپرد دست همولایتیها!) چهار پنج سال است که "قانون" آمده افغانی ها باید بروند. هربار این بدنده خدا را میبرند پاسگاه که یالله بزن به چاک. زن و بچهات را هم ببر. و تا اشکش را درنیاورند و پدرم نرود سند نگذارد و دم ده نفر ار نبیند ولکن نیستند. به همین راحتی!
دوستی داشتم افغانی. اهل شعر و ادب. در یکی از این دیدارهای شعرا با آقای خامنهای هم توی تلویزیون دیدمش. زنش هم مطبوعاتی بود. بچهای هم داشتند. بدون هیچ پشتوانهای و با فقر کامل در تهران زندگی میکردند. شاید بیست سالی بود که اینجا بودند. لهجهشان کاملا تهرانی شده بود. یک دفعه خبر رسید افغانستاناند. جایی نوشته بود که بیرونمان کردند و آن چهارتا اسباب زندگی را هم که با خون دل فراهم کردیم از مرز تایباد برگرداندهاند. باز هم به همین راحتی!
از این راحتترهایش را در حاشیه هر شهری میتوانید ببینید. بروید قلعه ساختمان مشهد. ورامین. اگر سحرخیز باشید همین صبحهای سرد پشت درهای اردوگاه سلیمانخانی تهران هم دیدنیاند. آدمهایی سیاه شده از سرما. ایستاده در صف. مچاله شده. تحقیر شده. افغانی!
به عکس بالا نگاه کنید... تصویری از حقارت و ریا و درندهخویی یک قوم را نمیبینید؟
عکسی که در بالا میبیند، سر کوچهی محل کار من است. دقیقترش را بخواهید: فلسطین، نبش مرتضیزاده. آن روزهایی که ماشین داشته باشم از اینجا میپیچم توی کوچه. از سه هفته مانده به شروع محرم امسال، اینجا این تیر و تختهای را که میبینید هوا کردند. حالا ممکن است فکر کنید من به خاطر اینکه هر روز یک ربع بیتشر توی ترافیک باشم تا محله را دور بزنم و از بولوار کشاورز بیایم و خودم را برسانم به کوچه این مطلب را نوشتهام؛ اما خدا به سر شاهدست که اینطور نیست. ما تمام زندگیمان به این طور دور زدنها گذشته، حالا بیایم به خاطر یک معطلی یک ماهه وقت خودم و شما را بگیرم؟
موضوع جالب اینست که اینجا پر رفتوآمدترین محلهی یهودیان ایران است. چون این طرفش مدرسه (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) پسرانه یهودیان است و آن طرفش کنیسه. و دقیقا بین این دو مکان است که تیر و تختهی مربوطه علم شده است! جالبتر اینجاست که تقریبا تمام همسایهها هم از این وضعیت ناراضیاند. دیروز یکیشان میگفت به دنبال این بوده که بفهمد اگر همسایهها این بساط را راه نمی اندازند پس کی هر سال راه میاندازد؛ که از یکی از علمکنندگان شنیده: سازمان تبلیغات اسلامی!
حالا هی بگویید این سازمان بودجههای میلیاردیاش را چکار میکند...
خبر توقف انتشار هفتهنامهی گلآقا به تصمیم پوپک صابری را از طریق آیطنز خواندم و بسیار متاسف شدم. تماس گرفتم با موسسه برای ابراز همدردی با خانم صابری و همسرش، آقای داوودی. هیچکدام نبودند. پیام گذاشتم که خیلی متاسف شدم و امیدوارم روزی نزدیک شاهد بازگشت قدرتمندانهی نشریات گلآقا باشیم. نه هفتهنامه، که همهی نشریات گلآقا. واقعا عقیدهی قلبیام همین است.
تا به حال دو سه بار دربارهی گلآقا نوشتهام. یک بار به جد و بقیه به طنز؛ اما خمیرمایهی اصلی همه این بوده که دوست داشتهام گلآقا بهترین نشریهی طنز ایران باشد. نه از بیرقیبی، بلکه فینفسه چنان قوی و خواندنی باشد.
حالا نمیخواهم باز آن حرفها و دلایل را تکرار کنم. سوءتفاهمهایی سر همانها پیش آمده بود که امیدوارم رفع شده باشد. الان فقط میخواهم همدردی کنم. من واقعا وضعیتی که خانم صابری در آن قرار دارد را درک میکنم. وضعیتی که من "فرسودگی" توصیفش میکنم. دلایلش هرچه که میخواهد باشد، فرسودگی حال بدیست و مملکت ما سرزمین فرسودگیست.
ما باید با دوست و همکار خسته و فرسوده و دلگیرمان همدردی کنیم. ما پیشتر از آنکه خواننده و نویسنده و منتقد و طنزپرداز و رئیس و مرئوس باشیم؛ آدمیم.
گلآقا خیلی به گردن ما حق دارد. مرحوم صابری میتوانست نردبان قدرت را بالاتر برود. وزیر و وکیل بشود. اصلا چه میگویم؟ ما هنوز بچه بودهایم که او نزدیکترین مشاور رئیس جمهور رجایی بوده. او تا آخرین لحظه دوست رهبر انقلاب بود. رهبری که بسیاری از شاعران و روزنامهنگاران و مدیران و طنزپردازان ما با زحمت زیاد، در نوبت قرار می گیرند تا به دیدن ایشان بروند و احتمالا چند کلامی برای ایشان اجرا کنند.
همچین آدمی گلآقا را راه انداخت و خیلیها را زیر بال و پر خودش گرفت. درست است که حکومت ایران از لحاظ فرهنگی – و به خصوص از منظر طنز- به مسیری شبهتوتالیر افتاده و فقط آدمهایی در حد و اندازهی صابری را آنقدر خودی میداند که اجازه بدهد –آنهم با انواع فشارها و تهدیدها و "پیغام"ها!- پایگاهی برای طنز سیاسی ایجاد کنند، ولی این امر به خودی خود تقصیری را متوجه صابری نمیکند. من بارها خواستهام این مطلب را روشن کنم که اگر ما همچنان از پوپک صابری، وارث و مدیر گل آقا میخواهیم که به این موسسه با دیدی "ملیتر" نگاه کند؛ همین امر است.
چرا ما از "طنز و کاریکاتور" و جواد علیزاده همچو انتظاری نداریم؟ مگر نه اینست که عمر این مجله به اندازهی هفتهنامهی گلآقاست و همچنان هم منتشر میشود؟ چون ما همچنان گلآقا را جدی می دانیم و در شرایط بسیار بد این سالها، از دوره هاشمی بگیر تا خاتمی و به خصوص الان، همیشه گلآقا این پتانسیل را داشته که خانه طنزنویسان باشد.
بله... درست است که هیچوقت گلآقا جلوی دست وزارت ارشاد را برای صدور مجوز نگرفته یا به قوه قضاییه هم نگفته فلان نشریه را ببند، سهل است که به انتشار بعضی نشریات طنز (که همه به رحمت خدا رفتهاند) یاری هم رسانده است. تازه خصوصی هم هست و اختیارش دست مدیرش که هر چه خواست بکند با آن؛ ولی خدا را، حیف نیست حالا که فقط و فقط یک موسسه چنین موقعیتی دارد از آن به راحتی بگذرد؟ و با آن همانطوری که هست –موسسهای کاملا خصوصی و ارث پدری- رفتار کند؟
شک ندارم که دست کم تا بیست سال آینده چنین فرصتی برای هیچ شخص و موسسهای پیش نخواهد آمد. به راستی کدامیک از مقامات عالیرتبهی ما مرد کنار گذاشتن میز و نردبانِ سیاست و قدرت و راه انداختن ستون و مجلهی طنز هستند؟ تازه اگر همچین جنمی داشته باشند کو سواد و قدرت قلمشان؟ این دو را هم داشته باشند کجا بتوانند اعتماد حضرات را جلب کنند؟
حضراتی که جز برای خودیها، برای هیچ کسی حق وجود هم قائل نیستند چه رسد به طنز و انتقاد!
بیشک گلآقا مشکلاتی درونی دارد که ما از آن بیخبریم، یا کامل در جریان آن نیستیم و اظهار نظرهای صریح و قطعی شاید در حکم همان "لنگش کن" باشد که همه در گفتنش (و نه انجامش!) استاد هستیم. با خانم صابری و همکارانش در گل آقا، همدردی میکنم، به همگی خسته نباشید میگویم و امیدوارم هر چه زودتر این اشکالات رفع شوند و گلآقا طرحی نو دراندازد. فراموش نکنیم که موسسهی گلآقا همچنان هست و هزار بادهی ناخورده در رگ تاکست...
-----------
(این مطلب اول بار در آی طنز منتشر شد. یادداشت جلال سمیعی در همین زمینه را هم بخوانید.)
سه حرف بیشتر نیست
و همهی کلمات از آن اوست
و بر قلبها سلطنت میکند
سلطنتی واقعی
به سرنیزهها
دارها
تازیانهها
عربدهها
و حتی تلویزیونها
فکر نکنید
به خودتان
به عکسها نگاه کنید
همین الان آلبوم عکسهایتان را بیاورید
(دارید اصلا؟)
و رد آخرین خندهی سرخوشانه
آخرین لبخند واقعی را
در آنها جستجو کنید
چند سال گشتید؟ کجا یافتیدش؟
این است سطنت واقعی
مهیب
مطلق
بی واسطه
و خردکنندهی
ج.ا.ا.
بر دلها!
همین الان ایمیلی از دوست عزیزم، ناصر غیاثی دیدم که مودبانه گلایه کرده بود اگر فلان کامنت از شماست برای من و همسرم توهین آمیز است. فورا به آنجا رفتم و دیدم کسی به اسم من (محمود فرجامی) وارد بحثی شده و با عدهای درافتاده. راستش هنوز وقت نکرده ام در وبلاگ مانی ب بگردم ببینم داستان چیست اما معلوم است طرف خیلی بی ادبی کرده که حتی بخشهایی از کامنتهایش حذف شده.
از ناصر خیلی ممنونم که این احتمال را داده که آن کامنتها از من نباشد. نیست و هیچ کامنت توهین آمیزی در سایتها و وبلاگ ها که به نام من باشد، از من نیست. این نه به خاطر آنست که خیلی آدمی مودبی هستم بلکه به خاطر آنست که اگر تشخیص بدهم باید به کسی فحش بدهم (و اسمم را هم پایش بگذارم!) میآیم همینجا فحش میدهم که بُرد بیشتری داشتهباشد!
به هر حال دوستان نه آن کامنتها از طرف من است و نه ادبیاتم اینطوریست. چه با اسم و چه بی اسم. مطمئن نیستم ولی حدسم اینست که این کار کثیف و بزدلانه از کسیست که با نام "سهند" در کامنتدانی وبلاگهای متعددی -و از جمله همینجا- مشغول لجنپراکنیهاییست که جز عقدههای سادیستی قاعدتا نمی تواند منشا دیگری داشته باشد. اگر مدیریت کامنتهای دوستان سیستم کنترل آیپی را داشته باشد گمان کنم حدسم درست از آب درآید.
فعلا تا همینجا را داشته باشید...
پ.ن: یک سهند نامی، که احتمالا سهند مذکور نبوده این مطلب را در کامنتدانی مذکور به خود گرفته و طبیعتا ما را نواخته. رفتم آنجا و توضیح دادم که منظورم الزاما یک سهند خاص نیست و آن سهند اسپمانداز، را تقریبا تمام وبلاگنویسان قدیمی میشناختند (تکه کلامش هم این بود: به قول ما آذریها...). بعد هم نوشتم که اگر قرار باشد هی من بیایم به کامنتدانیهای دیگران و ببینم دیگران به اسم من چی نوشتهاند و هی توضیح بدهم که "بابا من اون نیستم به دست بریده ابوالفضل!" که باید کار و زندگیام را ول کنم بیفتم دوره.
حضرت صاحب وبلاگ ایمیل زده که با اجازهتان این بین خودمان بماند و کامنت شما را به منزلهی ایمیل خصوصی تلقی میکنم!
من هم تشکر کردم و نوشتم که لطف بفرمایید منتشر کنید. به عبارت دیگر اینقدر عقلم میرسد که فرق ایمیل با کامنت چیست. ولی همچنان منتشر نکرده. آدم میماند چی بگوید... انگاری راست گفتهاند 4دیواری اختیاری!
انگار جهان هرچقدر سومتر باشد در تولید انبوه "حماسه" پیشتازتر است! این حماسه حتی میتواند در حد پرتاب لنگه کفش هم باشد که البته ما هم بخیل نیستیم و ناز شصت همجهانمان ( همجهانان چیزی در حد هموطنان است منتهی وسیعتر و عقبماندهتر!)
ماجرای لنگهکفش خبرنگار غیور عراقی به سمت بوش را که لابد صدبار شنیده و دیده و خواندهاید. سهل است چه بسا در بعضی پارکها در بازی جذاب پرتاب لنگه کفش به سمت ماکت بوش هم شرکت کردهباشید. پس ماجرایش را دوباره نمینویسم؛ فقط چند سوال دارم:
1- این جناب قهرمان پرتاب لنگهکفش در دوران صدام کجا تشریف داشت؟ آنزمان هم چیزی به سمت سیاستمداران و یا میهمانان آنها پرتاب میکرد؟! (جانم؟ چی؟ میترسید چوب توی پاچه و سایر اموراتش بکنند؟! خب اگر قرار باشد به لنگهکفش انداز آبنبات چوبی بدهند ما که بهتر میاندازیم!)
2- میگویند عربها هر عیبی که داشتهباشند یک حسن بزرگ دارند و آن "میهماننوازی"شان است. این حضرت از چه نوع آدمهای شریفیست که لنگه کفش به سمت میهمان پرتاب میکند؟ (جانم؟ چی؟ بوش غاصب است؟ پس عمهی من بود که با طرح دولت و پیشنهاد پارلمان همین یک ماه پیش از دولت آمریکا خواست نیروهایش را از عراق خارج نکند؟!)
3- گیریم که دولت و پارلمان عراق بدون اذن این خبرنگار محترم و مهم، خیانت بزرگی کردهباشند و از بوش و نیروهایش دعوت رسمی کردهباشند. خب در این صورت این جناب غیرتمند چرا لنگه کفشش را به سمت رئیس جمهور خائن عراق پرت نکرد تا هم غاصبها حساب کار خودشان را بکنند و هم خائن ها؟ (جانم؟ چی؟ آنوقت دیگر از قهرمانبازیهای رسانهای و ضدامپریالیستی خبری نبود و نیروهای امنیتی عراقی به طور سرپایی کاری میکردند تا قهرمان پرتاب لنگه کفش به بعضی جانداران اهلی بگوید خاندایی؟!)
4- حالا که بکارگیری لنگه کفش به جای زبان و قلم اینقدر حماسی است که رسانههای رسمی ایران دارند از فرط خوشحالی ذوقمرگ میشوند خب چرا خودمان به تولید داخلی دست نزنیم؟ من شخصا اعلام آمادگی میکنم که اگر کاری باهام نداشته باشند به سمت هر میهمانی که آقای احمدینژاد داشت و من ازش خوشم نمیآمد لنگه کفش پرت کنم! (جانم؟ چی؟...!)
یک روایت رسمی که البته بیشتر به درد کتابهای ادبیات دوره دبیرستان و تستهای کنکور میخورد، گفتار و نوشتار خندهدار را به سه دسته تقسیم میکند: طنز، هجو و هزل. بر طبق این تقسیم بندی هزل چیزیست صرفا خندهدار و بدون ارزش ادبی و هنری خاص. هجو گفته یا نوشتهایست خندهدار که بر اساس اغراض شخصی و بر ضد شخص یا اشخاص معینی نوشته میشود و طنز هم نوشته یا گفتهایست برای اهداف اجتماعی و سیاسی غیر شخصی که دارای بار ادبی و فرهنگی بالاتری نسبت به دو گونهی قبلیست.
این تعریف، یکی از مشهورترین تعاریف رسمی در این زمینه است که همچون سایر تعاریف رسمی به خوبی از عهدهی وظیفهی خود، یعنی برپایی نظام ارزشگذاری مفهومگرا و آلوده کردن و منحرف کردن ذهنها برآمده است!
اصطلاح "طنز" به آن معنایی که امروزه در زبان ما بکار میرود، سابقهی چندانی در زبان پارسی ندارد. واژهی طنز در متون ادبی کهن، هرچند به معنای "سخره کردن" نیز بوده است، اما نه معنای آن فقط این بوده و نه اصولا کاربرد چندانی داشته است. آنچه نزدیک به معنای امروزی طنز در ادبیات کهن ما وجود دارد هجو است و هزل.
احتمالا واژه "طنز" با کاربرد امروزی آن را زندهیاد عمران صلاحی جا انداخت. حتی مجلهی توفیق هم تا شمارهآخرش در سال 1350خود را به عنوان "روزنامه فکاهی" معرفی میکرد. (جالب اینجاست که همین صفت "فکاهی" که پسوند مجلهی معتبر توفیق بود، فقط در عرض بیست سال تبدیل به صفتی تحقیرآمیز در مقابل "طنز" شد!)
شاید تا همینجا برای به چالش کشیدن آن تعریف رسمی از طنز و طبقهبندی کذایی کافی باشد؛ اما من فکر میکنم این تعریف و آن طبقهبندی که در بسیاری اوقات مثل وحی منزل پذیرفته میشوند باعث شده و میشوند که جریان غالب طنز ما اندک اندک "طعم" دیگری به خود بگیرد.
امروزه بسیاری از طنزپردازان ما "طنز" را وسیلهای برای یک هدف سیاسی یا اجتماعی میدانند. از نظر این دوستان که اکثرا حرفهای به این مقوله میپردازند یا در این مسیر قرار دارند، طنز فقط له یا علیه یک اندیشه سیاسی یا اجتماعی خاص معنا پیدا میکند. به خصوص از آنجایی که طنز در ایران بیشتر در غالب مطبوعاتی شناخته و تعریف میشود؛ این مساله نمود بیشتری مییابد.
البته شکی نیست که بکارگیری طنز (یا لحن طنزآمیز) در راه مقاصد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی خاص نه تنها اشکالی ندارد بلکه در همه جای دنیا معمول هم هست. اما آنچه در این میان گویی مغفول مانده این است که طنز همهاش این نیست.
طنز برابرنهاد "نقد" نیست. ذات طنز "خنده" است و خنده لازم نیست حتما به ریش کسی باشد! تعریف طنز با کارکردهای سیاسی و اجتماعی، و آنگاه عَلَم کردن یک نظام ارزشگذاری و ترفیع درجه دادن به طنز به این خاطر که مثلا "ستمکاران را رسوا میکند"، باعث شده است تا طنز به جای ابزاری برای خنداندن به ابزاری برای دراز کردن(!) تبدیل شود.
یکی از اثرات مستقیم چنین تغییر دیدگاهی – که پیشاپیش ارزشگذاری هم شده- آن است که طنزنویسان از طنز خود فاصله میگیرند. منظور دقیقترم آنست که طنزنویسها شخصیت حقیقیشان را از "سوژه" فاصله میدهند.
به این معنا که هرگز تمایلی به سوژه شدن خود، خانواده و کسانی که دوستشان دارند؛ ندارند.
وقتی قرار است طنز "فقط" برای رسوا کردن بدکاران و انتقاد از کاستیها و گرفتن انتقامهای شخصی و گروهی بکار رود؛ چه دلیلی دارد ما سوژهاش باشیم؟
طنزنویسها در چنین فضایی بیشتر و بیشتر از اول شخص دور میشوند و به سوم شخص نزدیک میشوند. اینچنین است که طنز آرام آرام از بذلهگویی و شیریندهنی دور میشود و بیشتر و بیشتر به ورطهی انتقاد و انتقام جویی میافتد. شوخی، سر به سر گذاشتن، ریشخند کردن، نقد و اموری از این دست با رئیس جمهور، وکلا، سیاسمتداران، اصناف، ترافیک، گرانی، شخصیتهای مشهور و خلاصه هرکسی غیر از "ما" مشروع است، اما نوک این پیکان هرگز نباید به سوی خود ما برگردد!
شاید یکی از دلایل فاصله گرفتن طنز ایرانی از جریان طنز جهانی همین باشد. بسیاری از طنزپردازان و کمدینهای مشهور جهانی استندآپ کمدیهایی اجرا میکنند که سوژهی اصلی در آنها خودشان هستند. از جمله وودی آلن، کمدین، نویسنده و فیلمساز مولفی که جایگاه ممتازی در عالم روشنفکری دارد، استندآپ کمدیهای محبوبی در آمریکا اجرا کرده است که در آنها بیش از هر چیز با خود، خانوده و آیین اجدادیاش (یهودیت) شوخی کرده است. همین شوخیها به وفور در فیلمهای آلن هم وجود دارند... آیا چنین چیزی در این سوی دنیا ممکن یا "آبرومند" است؟
من فکر می کنم از این منظر ما طنز را زیادی جدی گرفتهایم. ما مثل تمام معناگراها، به جای تکنیک به هدف مشغول شدهایم. "شکار سوژه" جای "هنر پرداخت" را گرفته است. طنز شاید بیشتر هنر روایت فکاهی و بذلهگویی باشد تا کشف سوژههایی برای نقد و تمسخر.
در فضای مطبوعاتی البته خواه و ناخواه آنچه مطلوب است طنزهای سیاسی و اجتماعی است، اما در هنر و ادبیات چه؟ از آن مهمتر در وبلاگها، این رسانههای نوظهورِ "شخصی" چه؟
نگاهی به وبلاگهای موضوعی طنز یا وبلاگهای شخصی طنزنویسان بیندازید. در میان اینهمه طنزهای خوب و بد (از لحاظ تکنیکی) درباره احمدینژاد و بوش و خاتمی و بیبرقی... چند نوشته شیرین دربارهی خود نویسنده یا وقایع روزمرهی اطرافش پیدا میکنید؟ نوشتههایی که نحوه بیان اتفاقات یا چیدمان نقطه نظرات نویسنده آنقدر شیرین و جذاب باشد که تا انتها بخوانید و لبخندی هم میهمان شوید. مثالی بخواهم بزنم، وبلاگ شراگیم زند را به عنوان یک نمونه استثنای نادر ببینید. وبلاگی که البته با آن معیارهای "خیلی جدی" رسالتهای سیاسی و اجتماعی ما، اصولا یک وبلاگ طنز به حساب نمیآید اما از لحاظ تکنیکی، و مهمتر از آن شیرین دهنی و بذلهگویی، یکی از بهترین وبلاگهای طنزآمیز فارسی است که سوژهی آن خود نویسنده و روایتها تقریبا همگی واقعی هستند.
در مقابل به چندین و چند وبلاگ نوظهور اما نسبتا مشهور سیاسی طنزآمیز که به مدد لینکدونیهایی مثل بالاترین در عرض مدت کوتاهی بالا آمدهاند نگاه کنید. وبلاگهایی که هر چقدر مملو از فحشهای مستقیم سیاسی هستند از شیرینی و ملاحت دورند. صفحاتی برای خنک کردن دل و نه خنداندن خواننده.
******************
دو هزار سال پیش، در یونان "کمدی" را اینگونه تعریف میکردند: «تئاتری که پایانش خوش است.» امروزه چنین تعریفی اگر وجود دارد برای آنست که بدانیم یونانیها چه میگفتند؛ و نه ساختن کمدی بر اساس آن!
-------------------------
صبح که داشتیم میرفتیم خانهی مامانی بابام بهم گفت که چون مامانی مریض است ما باید بیشتر به او کمک کنیم و اذیتش نکنیم و هر کاری داشت برایش انجام بدهیم تا زودتر خوب بشود. من خیلی دوست داشتم که مامانی ام زودتر خوب بشود و از بابام پرسیدم که چه جوری باید به مامانی کمک کنیم تا زودتر خوب بشود؟ بابا گفت: کاری ندارد که. الان میرویم به مامانی کمک میکنیم تا ببینی چه کار راحتی است. بعد رسیدیم خانهی مامانی. وقتی رفتیم تو بابا بلند گفت: "سلام بر همگی!" بعد یواش به من گفت که چرا کاری که... ادامه...
يكي از دوستان تعريف ميكرد كه حدود دو دهه پيش ميخواستند سريال يا فيلمي با مضمون مذهبي بسازند، فيلمنامه آن طوري بود كه بخش مهمي از داستان در امامزادهاي دورافتاده اتفاق ميافتاد، و لذا بايد محل يك امامزاده را براي اين كار در نظر ميگرفتند، اما به دلايل اقتصادي و اجتماعي به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است در اطراف شهر تهران زميني كشاورزي را براي يك يا دو سال اجاره كنند و در آن امامزادهاي شبيهسازي كنند و پس از اتمام فيلمبرداري نيز آن را تخريب و زمين را به صاحبش بازگردانند. اين كار انجام ميشود و چون ساختمان امامزاده ساده و معمولاً از گل و خاك است خيلي زود ساخته ميشود. در اين ميان مشكلي براي ادامه كار پيش ميآيد و ساخت فيلم متوقف ميگردد و آنان هم ديگر به امامزاده ساخته شده سر نميزنند و قضيه به كلي فراموش ميشود. فرض آنان هم اين بود كه صاحب زمين پس از اتمام زمان اجاره، امامزاده را تخريب و زمين را تصرف ميكند. يك سال بعد صاحب زمين مراجعه ميكند و خواهان استرداد زمين ميشود، زيرا در اين مدت مردم قضيه را جدي گرفته و آن بنا به محلي زيارتگاهي تبديل شده و متولي پيدا كرده بود و مالك زمين هم قادر به اخراج آنان نبود!
... يكي از دستاندركاران سابق دولت تعريف ميكرد كه مقدمات اجراي يك طرح عمراني مهم را فراهم ميكردند كه معلوم شد در مسير اجراي طرح زيارتگاهي كه مشهور به امامزاده است قرار ميگيرد و مردم محل به دستور متولي آن امامزاده اجازه انجام طرح را نميدهند. خوب! در فضاي آن زمان هم كسي جرأت نميكرد كه جسارت تخريب چنين مكاني اخروي را براي اجراي طرحي دنيوي به خود بدهد. قضيه مانده بود تا اينكه يك روز منشي اين آقاي رييس به وي اطلاع ميدهد كه آقايي آمده و با ايشان كار لازمي درباره آن طرح دارد. پس از ملاقات معلوم ميگردد كه ارباب رجوع كسي نيست جز متولي آن محل. خلاصه پس از توضيحات ميگويد كه تخريب و انتقال اين محل خرج دارد. آقاي رييس هم ميپذيرد كه هزينه! را بپردازد. هزينه! پرداخت ميشود و آرامگاه به مكاني بالاتر منتقل ميشود. پس از پرس و جو معلوم ميشود كه آقاي متولي براي توجيه مردم محل گفته كه مرحوم موجود در مقبره يكي از شبها به خواب وي آمده و گفته است كه چرا اينجا به زيارت من ميآييد، قبر واقعي من جاي ديگري است! همان جايي كه بعداً مقبره را با جرثقيل حمل كردند.
چند ماه ميگذرد و در اواسط احداث طرح دوباره وي به دفتر آقاي رييس مراجعه ميكند و خواهان ديدار ميشود، پس از ملاقات ميگويد كه ايشان ديشب به خواب وي آمده و ميگويد قبرش را كمي بالاتر بردهاند، در حالي كه قبر پايينتر است (در داخل طرح قرار ميگيرد) آقاي رييس هم با كياست و درايت ميفهمد كه هزينه يك خواب ديگر هم بايد پرداخت شود و پرداخت هم ميشود!
از عباس عبدي
1- طلسم كتاب هام داره شكسته ميشه. هفتهی پیش با نشر افق قرارداد بستم و هفتهی دیگه هم قراره با نشر افق نی قرارداد یکی دیگه رو ببندم. من آدم بیجنبهای هستم، یه وقت دیدید سال آینده ده تا کتاب ازم اومد تو بازار!
2- خدا این "به گزارشِ..." رو از سایتهای خبری ما و خبربیارهاشون نگیره! حتی زحمت نمیکشن بنویسن فلانی اینطوری نوشت. تازه کی به این سایتهای درپیت مجوز داده که باذکر منبع و بی ذکر منبع مطالب ما رو بردارن در راه اهداف سیاسی و باندبازیهای خودشون مصرف کنن؟
3- شدهام مثل معاون کلانتر که همیشه به اصرار دوستان چند کلامی میخواد صحبت کنه. این هم یک دانه از سری مقالات غیرطتزآمیز -و استثنائا با نام خودم- که در سایت قهوهای فرارو منتشر شده درباره روشهای ناسالم اصلاحطلبان برای نامزدی میرحسین یا خاتمی. نظری داشتید لطفا همانجا بگذارید و در بحث شرکت کنید. ضمنا این فرارو فقط رنگش قهوهایه؛ دلش پاکه و پدر مادر داره...
4- آخ شصت پام... آخ شصت پام... . ماسکی؟
وقتی به زندگی افغانهای ساکن ایران فکر میکنم٬ احساس میکنم حرفزدن در بارهی هرچیزی پوچ و عبث است. یکروز آنها را دستهدسته اخراج میکنند٬ یک روز اقامت آنها را در بعضی از شهرها و استانها ممنوع میکنند و یکبار حق تحصیل را از آنان سلب میکنند. اقدامات راستگراترین احزاب نژادپرست غربی در مقابل کاری که در ایران با افغانها میکنند٬ اقداماتی هومانیستی است. دیگر حداکثر پیام نهفته در داستان «اگر یک پیرهزن یهودی ... فلان شود٬ جادارد که مسلمان از غصه دق کند»٬ این است که مقامات تصمیمگیرنده در ایران سختجانتر از اینحرفها هستند. وگرنه٬ هر روز برای دق کردن آنها دلیل کافی بوده و هست.
مدتی پیش که مقامات قضایی اتریش حکم اخراج یک دختر نوجوان بوسنیاییالاصل را صادر کرده بودند٬ همکلاسیهای دخترک و مردم شهر کوچکی که او با مادرش در آن زندگی میکرد٬ علیه حکم صادره به خیابانها آمدند. قصدم مقایسه نیست. در ایران ذهنیت مشارکت در امور اجتماعی شکل نگرفته است. اما تأسفانگیز این است که میبینیم «میهماننوازی ایرانی» و «برادری اسلامی» هم دروغهایی نظیر دیگر یاوههای پرطمطراق و توخالی ملتی است که ادعا دارد دوهزاروپانصدسال پیش روی سنگ٬ اعلامیه حقوق بشر تراشیده است.
اما میشود افغانها را دلداری داد: دوستان افغان! «ما» در تقسیم نفرت انصاف را رعایت میکنیم. سهم شما را هماناندازه میدهیم که سهم عربها را. زیاد ناراحت نشوید. «ما» وقتی که یک جوالدوز به شما میزنیم٬ هزار سوزن به «ترکه»٬ به «رشتیه»٬ به «کاشانیه»/ به خودمان هم میزنیم.
هدایت شطرنجش خیلی خوب شده. باباش گذاشتهاش کلاسهای آموزش شطرنج آستان قدس رضوی!
خیارِ دست بچه رو سر و ته کردم که از تهش گاز نزنه. چادرشو مرتبتر کرد و گفت: من حدیث موثق خوندم از قول پیغمبر که فرمودن خیار رو از ته بخورید.
گفتم:مطمئنید؟
گفت: بله. چند بار خوندم.
گفتم: اونوقت خودتون تا حالا خیار رو از ته گاز زدین؟
گفت: نه.
-چرا؟
- چون تلخه!
1- مشهدم و یکی از کارهایم دیدن بچه های مشهدی عضو آی طنزه. به طرز حیرت آوری تصمیم گرفته ام آی طنز رو راه بیندازم. اینهمه کار بی سود کردیم این هم روش. البته منظورم از سود، نفع مادیه وگرنه سود معنوی راه انداختن آی طنز که با کشتن طفلان مسلم برابره!
2- تا الان پنجاه صفحه طنز دانشجویی نوشته ام که به نظرم با نمک شده. آمدیم بر و بچه های دانشجو را گول مالی کنیم خودمان گول مالی شدیم. (گولمالی, کلمه پیشنهادی من به جای کلمه عربی-قزوینی "اغفال" است)
3- یادم بیارید مقاله ای درباره "شیرین دهنی" بنویسم.
4- از اینترنت داداشم استفاده می کنم. ای دی اس ال که اینجا اینقدر کند باشه از سایرین چه انتظاری؟ این آقای طبسی که تا تولید رب و تئاتر و رانی دخالت می کنه، نمی تونه واسه این همشهری ها یه خط خوب بکشه؟ اسمشم بذاره اینترنت تقدس یا تبرک یا جمی دونم کفترای حرم...
5- آقاجان دیشب توی اتاقش نبود. گشتم، پشت کامپیوتر پیداش کردم. این قوم و خویش وزارت کشوری ما -حاج آقای ق.- از تهران زنگ زده که زیارت قبول. داداشا گفتن ایشالله در خدمت شما هم یه سوریه دیگه ای بریم. گفته آره خصوصا پاتایاش خیلی صواب داره! ته و توش دراومده که دبش رو خونده. دیشب که به گوش حضرت ابوی رسیده گفته بیارید ببینیم باز این پسر چی نوشته... اگه ندیدینم حلالم کنین.
ولی حاج آقای قدمگاهی خونم گردن شما و پسراته...